تا تو بیایی

بيتو اينجا همه در حبس ابد تبعيدند
سالها، هجري و شمسي، همه بيخورشيدند
از همان لحظه که از چشم يقين افتادند
چشمهاي نگران آينهي ترديدند
نشد از سايهي خود هم بگريزند دمي
هرچه بيهوده به گرد خودشان چرخيدند
چون بهجز سايه نديدند کسي در پي خود
همه از ديدن تنهايي خود ترسيدند
غرق درياي تو بودند ولي ماهيوار
بازهم نام و نشان تو ز هم پرسيدند
در پي دوست همه جاي جهان را گشتند
کس نديدند در آيينه به خود خنديدند
سير تقويم جلالي به جمال تو خوش است
فصلها را همه با فاصلهات سنجيدند
تو بيايي همه ساعتها و ثانيهها
از همين روز، همين لحظه، همين دم عيدند
((شادروان قیصر امین پور))
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۱ ساعت ۸:۳۴ ق.ظ توسط منتظران
|
عاقبت یک روز مغرب محو مشرق می شود